میگم گاهی وقتا خوبه که ادم وقتی واسه خودش نداشته باشه...!
حدود ۲ ماهی میشه که میخوام یه سری به وبلاگم بزنم....اما یا سر کارم یا مثلن دانشگاه...
دلا چو غنچه شکایت ز کار بسته مکن
که باد صبح نسیم گره گشا آورد
راستی امروز تولد آبجی جونمه!!!
الان آجی جونم کیلومترها ازم دوره...اما اینجا هم تولدشو بهش تبریک میگم...

دکتر جون دوست دارم ....کاش زودی بیایی پیشم!
+ نوشته شده در دوشنبه 5 بهمن1388ساعت
10:7 PM  توسط سحر
|
دکتر علي شريعتي انسانها را به چهار دسته تقسيم کرده است:
-1 آناني که وقتي هستند هستند وقتي که نيستند هم نيستند
عمده آدمها. حضورشان مبتني به فيزيک است. تنها با لمس ابعاد جسماني آنهاست که قابل فهم ميشوند. بنابراين اينان تنها هويت جسمي دارند.
-2 آناني که وقتي هستند نيستند وقتي که نيستند هم نيستند
مردگاني متحرک در جهان. خود فروختگاني که هويتشان را به ازاي چيزي فاني واگذاشتهاند. بي شخصيتاند و بي اعتبار. هرگز به چشم نميآيند. مرده و زندهاشان يکي است.
-3 آناني که وقتي هستند هستند وقتي که نيستند هم هستند
آدمهاي معتبر و با شخصيت. کساني که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثيرشان را مي گذارند. کساني که هماره به خاطر ما ميمانند. دوستشان داريم و برايشان ارزش و احترام قائليم.
-4 آناني که وقتي هستند نيستند وقتي که نيستند هستند
شگفت انگيز ترين آدمها. در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوه اند که ما نميتوانيم حضورشان را دريابيم. اما وقتي که از پيش ما ميروند نرم نرم آهسته آهسته درک ميکنيم. باز ميشناسيم. مي فهميم که آنان چه بودند. چه مي گفتند و چه مي خواستند. ما هميشه عاشق اين آدمها هستيم . هزار حرف داريم برايشان. اما وقتي در برابرشان قرار ميگيريم قفل بر زبانمان ميزنند. اختيار از ما سلب ميشود. سکوت ميکنيم و غرقه در حضور آنان مست ميشويم و درست در زماني که ميروند يادمان مي آيد که چه حرفها داشتيم و نگفتيم. شايد تعداد اينها در زندگي هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد.
+ نوشته شده در شنبه 23 آبان1388ساعت
10:51 PM  توسط سحر
|
کجایی؟ کجایی آبجی کوچولوی من؟
دلم برات یه ذره شده...دلم واسه بی توجهی هایی که بهم میکردی تنگ شده...دلم برای سکوت های پر از معنیت تنگ شده... آبجی کوچولو دلم واسه دعواهای بچگی مون هم تنگ شده....دلم واسه اون نگاه های پر از معنی و قشنگت تنگ شده...آبجی کوچولوی من کجایی؟الان داری چی کار میکنی؟تو هم مثل من بیقراری؟تو هم مثل من دیگه طاقت دوری نداری ؟حالا که نیستی تنهاتر از همیشه ام...آبجی کوچیکه الان وقت دور شدنت نبود...آخه ..آخه من بدون تو توی این روزایی که برام از همه چیز خالی شده چه بکنم؟!!! حضورت توی خونه واسه من یه دنیا امید بود...
به دوستام قول دادم غمگین نباشم آبجی کوچیکه ..تو هم که هیچ وقت نمیای اینجا...پس بذار بقیه حرفها باشه واسه خودم...تو به امید خانم دکتر شدن داری این دوریو تحمل میکنی ... منم حاضرم همه دنیامو بدم تا تو به خواسته هات برسی پس با دوریت هم یه جوری کنار میام...
+ نوشته شده در جمعه 17 مهر1388ساعت
1:31 PM  توسط سحر
|
گاهی وقتا تو زندگی خیلی چیزا دست ما نیست همون طور که خیلی چیزا دست خودمونه...
و ما گاهی قاطی میکینم ...به خاطر چیزایی که مسببش نیستیم خودمونو اذیت میکنیم...و گاهی هم برعکس یادمون میره میتونیم یه کارهایی بکنیم...
و من حالا یادم اومده که میتونم تلاش کنم واسه فرداهایی که میتونه روشن باشه...اگه ما بخوایم...و من میخوام که فردا مثل دیروز نباشه...نه واسه خودم نه واسه کسانی که دوسشون دارم...خیلی ها این روزا دلشون گرفته، خیلی ها خسته ان ،خیلی ها ....
اما همه با هم یه یا علی بگیم و بلند شیم!!!

روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد
و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت.
روزی که کمترین سرود بوسه است
و هر انسان برای هر انسان برادری ست.
روزی که دیگر درهای خانه شان را نمیبندند
قفل افسانه ایست
و قلب برای زندگی بس است.
روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است
روزی که آهنگ هر حرف زندگی ست
تا تو به خاطر آخرین حرف دنبال سخن نگردی.
تا من به خاطر آخرین شعر، رنج جستجوی قافیه نبرم.
روزی که هر لب ترانه ایست
تا کمترین سرود،بوسه باشد.
روزی که تو بیایی،برای همیشه بیایی
و مهربانی با زیبایی یکسان شود.
روزی که ما دوباره برای کبوترهایمان دانه بریزیم...
ومن آن روز را انتظار میکشم
حتی روزی که دیگر نباشم!
+ نوشته شده در دوشنبه 29 تیر1388ساعت
3:45 PM  توسط سحر
|
با همه ی بی سر و سامانی ام
باز به دنبال پریشانی ام
طاقت فرسودگی ام هیچ نیست
در پی ویران شدنی آنی ام...
+ نوشته شده در جمعه 19 تیر1388ساعت
3:46 PM  توسط سحر
|
همیشه نوشتن واسم سخت
بوده درست مثل حرف زدن...نمیدونم باید چیکار کنم!
الانم نمیدونم چه جوری
شروع کنم، فقط میتونم بگم خیلی خوشحالم!!! کم پیش میاد من خوشحال باشم(!) چه برسه
به خیلی خوشحال!بذارین براتون از یه دختر بگم که...
بچه که بود یه هراس خیلی
بزرگ داشت،خیییییییییلی بزرگ! میترسید تمی شو ازش بگیرن!
همه بهش میگفتن وقتی تمی ازدواج کنه ضربه میخوری!!!
از همینم میترسید دیگه!
اون هراس گندهه همین بود. بعضی وقتا اونقده گریه میکرد....بعد واسه تمی نامه
مینوشت و سبک میشد، خیلی خوب بود...ولی یه بار اساسی قاطی کرد... تمی اون سرش شلوغ
شده بود حق هم داشت ولی این دختر نمیفهمید، یعنی نمیخواست که بفهمه آخه خیلی دلش واسش
تنگ شده بود ولی اون...
همین شد که زد به سیم آخر
و گفت نمیخواد دیگه تمی رو دوست داشته باشه!....فکر میکرد بعد یه مدتی واسش میشه
مثل بقیه! اما این اشتباهترین فکری بود که میشد کرد!هر چند تمی اونقدر بزرگوار و
مهربون بود که با یه نامه تکون دهنده خیلی چیزا رو درست کرد...ولی بعد از اون
ماجرا خیلی چیزا تغییر کرد،دیگه کمتر به تمی نوشت و تمی هم توی رفتارش با اون یه
تغییراتی داد...نمیخوام بگم چی بهش گذشت تا یکی دو سال ولی روزها وشبهای سختی بود...آخه اون، تمی رو خیلی دوست داشت...
اما حالا میفهمه تمی چقدر
سنجیده عمل کرده درست مثل همیشه...
اون هراس گندهه بود؟ اون
هنوزم باهاش بود... اما حالا بعد دو سال تونسته بود با خودش کنار بیاد...حالا اون تمیو
بیشتر از قبل هم دوست داشت حتی اگه هیچ وقت هم کنارش نمیبود...روزها میگذشت تا...
اون اولش در جریان کارها
بود و بعد از یه مدتی که قضیه جدی شد فهمید که حالا تمی یه نفر رو تو زندگیش
داره...نمیخوام زیاد توضیح بدم فقط در این حد میگم که دیگه اون هراس توی هیچ کدوم
از لحظه هاش جایی نداشت..شاید چون تمی مهربونش اجازه داده بود اونم مطلع بشه، حرف
بزنه، نظر بده...و مهمتر از همه چون کسی که تمی دوسش داست از جنس تمی بود،مثل تمی
بزرگ بود،مهربون بود...حالا دعاش ازدواج اونها بود...و حالا یه ساله دعای من
براورده شده!!!
امروز سالگرد ازدواج این
دو تا فرشته ست!
با اینکه شاید هیچ وقت
اینجا نیان ولی همینجا واسشون بهترین آرزوها رو میکنم و آهنگ
( یاور همیشه مؤمن
)داریوش رو به هردوشون تقدیم میکنم.
+ نوشته شده در شنبه 30 خرداد1388ساعت
8:17 PM  توسط سحر
|
سلام
اول از همه خیلی خوشحالم
دوم اینکه زهره جون عذر میخوام که سرقت قالب کردم یعنی بهتر بگم سرقت سلیقه آخه نمیخوام این روزا قالب وبم مشکی باشه
سوم اینکه دوباره دفعه بعد از قالب قبلیم استفاده میکنم
+ نوشته شده در جمعه 29 خرداد1388ساعت
2:39 PM  توسط سحر
|
پرنده ای بر شانه های انسان نشست.انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت:((من که درخت نیستم!تو نمیتوانی روی شانه ی من آشیانه بسازی.))
پرنده گفت:((من فرق درخت ها و آدم ها را خوب میدانم،اما گاهی پرنده ها و انسان ها را اشتباه میگیرم.))انسان خندید و به نظرش این بزرگترین اشتباه ممکن بود. پرنده گفت:((راستی،چرا پر زدن را کنار گذاشتی؟)) انسان منظور پرنده را نفهمید اما باز هم خندید.پرنده گفت:((نمیدانی چقدر در آسمان جای تو خالی است.))وانسان دیگر نخندید.
گویی در اعماق خاطرش چیزی را به یاد آورد.چیزی که نمیدانست چیست.شاید یک آبی دور،یک اوج دوست داشتنی.پرنده گفت:((غیر از تو پرنده های دیگری را هم میشناسم که پر زدن از یادشان رفته است.درست است که پرواز برای یک پرنده ضرورت است،اما اگر تمرین نکند آن را فراموش خواهد کرد.پرنده این را گفت و پر زد.))
انسان با دیدگانش پرنده را دنبال کرد تا اینکه چشمش به یک آبی بزرگ افتاد و به یاد آورد روزی نام این آبی بزرگ بالای سرش آسمان بود.و چیزی شبیه دلتنگی در دلش موج زد. آنگاه خدا بر شانه های کوچک انسان دست گذاشت و گفت:((یادت می آید تو را با دو بال و دو پا آفریده بودم؟زمین و آسمان هر دو برای تو بود.اما تو آسمان را ندیدی.راستی عزیزم،بالهایت را کجا گذاشتی؟انسان دست بر شانه هایش گذاشت و جای خالی چیزی را احساس نمود.آنگاه سر در آغوش خدا گذاشت و گریست!))
+ نوشته شده در چهارشنبه 6 خرداد1388ساعت
4:34 PM  توسط سحر
|
من تمام هستی ام را در نبرد با سرنوشت
در تهاجم با زمان
آتش زدم کشتم
من ز مقصدها پی مقصودهای پوچ افتادم
تا تمام خوبها رفتند
و خوبی ماند در یادم...
+ نوشته شده در چهارشنبه 16 اردیبهشت1388ساعت
11:35 AM  توسط سحر
|
+ نوشته شده در چهارشنبه 26 فروردین1388ساعت
11:54 PM  توسط سحر
|
شهریار کوچولو گفت :آن روزها نتوانستم چیزی بفهمم.می بایست روی کرد و کار او درباره اش قضاوت میکردم نه روی گفتارش...عطرآگینم میکرد. دلم را روشن میکرد.نمی بایست ازش بگریزم.میبایست به مهر و محبتی که پشت آن کلکهای معصومانه اش پنهان بود پی میبردم.گل ها پرند از اینجور تضادها.اما خب دیگر من خامتر از آن بودم که راه دوست داشتنش را بدانم!
به گل گفت:_خدانگهدار!
اما او جوابی نداد.
دوباره گفت:_خدانگهدار!
گل سرفه کرد، گیرم این سرفه اثر چاییدن نبود.بلاخره به زبان آمد و گفت:
_خب دیگر دوستت،دوستت دارم.این که تو روحت هم از این موضوع خبردار نشد تقصیر من است.باشد،زیاد مهم نیست.اما تو هم مثل من بی عقل بودی...سعی کن خوشبخت بشوی...

+ نوشته شده در پنجشنبه 20 فروردین1388ساعت
6:26 PM  توسط سحر
|
I Asked God
I asked God to take away my pain
God said, No
It is not for me to take away
but for you to give it up
I asked God to make my handicapped child whole
God said, No
His spirit is whole
his body is only temporary
I asked God to grant me patience
God said, No
Patience is a by-product of tribulations
it isn't granted, it is learned
I asked God to give me happiness
God said, No
I give you blessings
Happiness is up to you
I asked God to spare me pain
God said, No
Suffering draws you apart from worldly cares and brings
you closer to me
I asked God to make my spirit grow
God said, NoYou must grow on your ownbut I will prune you to make you fruitful
I asked God for all things that I might enjoy lifeGod said, No
I will give you life
so that you may enjoy all things
I ask God to help me love others, as much as He loves me
God said...Ahhhh, finally you have the idea
+ نوشته شده در چهارشنبه 19 فروردین1388ساعت
7:33 PM  توسط سحر
|
وقتی که دیگر نبود
من به بودنش نیازمند شدم
وقتی که دیگر رفت
من به انتظار آمدنش نشستم
وقتی که دیگر نمیتوانست مرا دوست بدارد
من او را دوست داشتم
وقتی او تمام کرد
من شروع کردم
وقتی او تمام شد
من آغاز شدم
وچه سخت است
تنها متولد شدن
مثل تنها زندگی کردن است
مثل تنها مردن...
+ نوشته شده در سه شنبه 18 فروردین1388ساعت
11:28 PM  توسط سحر
|
در این زمانه بی های و هوی لال پرست
خوشا به حال کلاغان قیل و قال پرست
چگونه شرح دهم لحظه لحظه ی خود را
برای این همه ناباور خیال پرست....
+ نوشته شده در جمعه 30 اسفند1387ساعت
10:41 AM  توسط سحر
|
- ایرانیان باستان اولین فصل سال را "به-ار" یعنی آورنده بهترین ها می نامیدند...
با آرزوی بهترین ها در سال جدید 
+ نوشته شده در جمعه 30 اسفند1387ساعت
10:32 AM  توسط سحر
|